|
مهر خوبان همسفری در کنگره 60
| ||
|
سلام عزیزان...سال نو همه تون مبارک... خیلی وقت بود ننوشته بودم...از دوستانی که تو این مدت به وب من سر زدند و من و فراموش نکردند خیلی خیلی ممنونم... روز پنج شنبه 10 فروردین 1391 توی شعبه یه مادر پیر و مهربون برای رهایی پسرش به کنگره 60 اومده بود...فکر می کنم اولین بارش بود...کنارش نشسته بودم و با شوق نگاهش می کردم...چقدر اشک ریخت ... چقدر دعا کرد....واسه همه مون دعا کرد...خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم...من هم پا به پاش گریه می کردم، پا به پاش از رهایی پسرش ذوق کردم...دستاش فقط رو به آسمون بود...لحظه های قشنگی بود... موقع دعا دستم توی دستش بود... دستش گرم بود و انرژی عجیبی داشت ، و من به وضوح این انرژی رو حس می کردم ...من هم از ته دلم واسه رهایی مسافرم دعا کردم ... مسافری که داره تمام تلاش خودشو می کنه...! مسافری که به راه کنگره ایمان داره ، ولی هنوز خودشو باور نکرده... روزهای شروع سال نو با وجود تموم مشکلاتی که داشتیم از همه خوشحالتر بودیم... هیچ کس نمی دونست تو دل ما چی می گذره...با وجود کنگره و آموزشهاش دارایی مون از همیشه بیشتر بود... الهی به امید خودت... هیچ وقت دستمون و رها نکن...
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 20:1 ] [ همسفر لیلا ]
بمان همسفر.... بمان و بنگر معجزه ی دستان خداوند را...معجزه ی عشق و محبت را... روزهای بیقراری و درماندگی تمام شد...! از چه می ترسی؟! قدم در راه نور گذاشته ای ...٬دست در دست معبود پیش می روی... درس عشق می آموزی...درس محبت ...درس صبر... گذشت روزهای سخت ناامیدی و دلهره و اضطراب و ترس از فردا... تو اینک می آموزی انسان بودن را ٬ همسفر بودن در مسیر عشق را... مسیر راحتی نیست٬ سخت است ماندن و انسان شدن! سخت است دل کندن از باورهای اشتباه گذشته... اما مرد راه باش تا با چشمان خودت معجزه را ببینی... ( گاهی باید باور کنیم تا ببینیم! ) ---------------------------------------------------------------------------------------------------- روز دوشنبه ۱ اسفند ماه جشن همسفر در نمایندگی اصفهان برگزار شد... و من اولین بار بود که در این جشن زیبا شرکت می کردم... قسمتی از سخنان استاد عزیز خانم امینی در جشن همسفر:
وقتی یک مسافر وارد کنگره می شود سه مولفه جسم ، روان و جهانبینی اش دچار تخریب شده است ، به جهت بیماری آنها ما همسفران نیز از گزند ترکشها و آسیبهای اعتیاد بی نصیب نماندیم ولی به مراتب از لحاظ جسمی از یک همسفر انتظار می رود که در وضعیت بهتری به سر ببرد ، لذا یک همسفر آموزشها را بهتر می تواند فرا بگیرد و با یاد گیری در می یابد که باید در کنار مسافرش قرار گیرد نه در مقابل او . در بدو ورود ، من همسفر با کوله باری از نا امیدی ، ترس و اضطراب و با دنیایی از چراها و سوالها به کنگره وارد شدم و امروز بعد از گذشت سالها یاد گرفتم که یک روزه نمی توان پاسخ آن همه سوال را پیدا کرد و مقدمه پیدا کردن پاسخ بسیاری از سوالاتم را در قدم اول که پذیرش صورت مسئله اعتیاد بود پیدا کردم و در ادامه به یک آرامش نسبی رسیدم. یک همسفر باید سعی کند که آموزش بگیرد تا نگاهش به مسافرش دیگر آن نگاه قبلی نباشد ،من همسفر باید با صبر داشتن و کسب آموزش بتوانم به آرامش دست پیدا کنم و این آرامش را به مسافرم نیز انتقال دهم تا او بتواند سفر خوبی داشته باشد. انسانها برای هر نقشی که در طول زندگی شان پذیرفته اند ، مادری، فرزندی ، شاگردی، استادی و ...، وظایفی را بعهده گرفتند که باید بتوانند آنها را خیلی خوب به انجام برسانند. لازمه اجرا و ایفای خوب این نقش ها آموزش است .ما باید آموزش ببینیم ، مهارت کسب کنیم تا نقشها را خوب ایفا کنیم. دیده می شود که در نمایشنامه ها و در صحنه های تئاتر ، که زندگی ما هم یک صحنه بازی است ، نقشهای سخت و حساس را به ماهرترین و زبده ترین بازیگران می دهند ، اینجاست که شایسته و بایسته است که به خود ببالیم ، حتما ما همسفران انسانهای توانمدی بودیم که توانسته ایم از این دوران سخت به خوبی بیرون بیاییم که خداوند این نقش را برعهده ما نهاد.
من امروز می خواهم بگویم با وجود تمامی سختی هایی که در دوران تاریکی ها کشیدم افتخار می کنم که به سبب اعتیاد همسرم با این دنیای نو ،با کنگره 60 این مکان امن و مقدس آشنا شدم . شاید برای دریافت هر خوبی باید بهایی را پرداخت کرد و بهایی که ما برای آشنایی با کنگره پرداخت کردیم گذر از دوران تاریک اعتیاد بود.. خودمان را دست کم نگیریم بازی زندگی ما را آبدیده می کند و ما را صیقل می دهد و با این آموزشها و درسها بهتر به گوهر وجودی مان پی می بریم ، ما باید قدر خودمان را بدانیم و هیچوقت ناامید نشویم و نگران نباشیم که چرا اینجا هستیم و خدای نکرده از جایگاهی که در آن هستیم ناراحت نباشیم ، اوایل ورود به کنگره ممکن است این تفکر برای همسفر پیش بیاید اما بعد از گذشت مدتی متوجه می شود که با چه دنیایی آشنا شده است. صبر یکی از پارامترهای کلیدی در کنگره 60 است، در طول مسیر این توصیه همیشه می شود که صبر کنید .صبر کنید و در طول مسیر غر نزنید. سفری که ما با عنوان همسفر در آن معرفی شده ایم ، خودمان قضاوت کنیم که آیا این نام شایسته ما هست یا نه . این سفر یک سفر معنوی است سفری از نادانی به دانایی ، سفری از نفرت به طرف عشق. هرچه در این سفر آگاهانه تر حرکت کنیم و آموزشها را بهتر به کار بندیم از طول سفرمان لذت بیشتری می بریم و وقتی به پایان سفر می رسیم احساس خوبی خواهیم داشت...
عکس و گزارش جشن: (وبلاگ کنگره 60 نمایندگی اصفهان) [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 22:17 ] [ همسفر لیلا ]
با قدری صبر٬ آغازها هم با آغاز عمل شما ٬ هم نواز می شوند... [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 0:48 ] [ همسفر لیلا ]
روزگاري بود و حياتي ٬ آدمي و زندگاني ٬ آسماني و زميني ٬ كويري و دريايي ٬آدمي و حوايي ٬ زني و مردي ٬ زني و شوهري و فرزندي . آن هم فرزند پسري در تلاطم ابرهاي باران زا !
كسي نبود جز اويي كه ما را آفريد. خستگي بود و دلمردگي ٬تنهايي بود و سكوت ٬
فاصله بود وفاصله...
زن ديوانه وار به هر سو سركي ميكشيد .در چه كنم زندگي مانده بود .فرزندش تشنه بود .تشنه آب ٬ تشنه آرامش ... و زن تشنه تر از فرزند .
به دنبال مايه آسايش و آرامش . اما مرد در حسرت جايي و سيخي وسنجاقي ٬ و بهتر از همه رفيق بي كلكي كه به او جايي دهد براي آرامشي و سكوتي كه در آن فقط صداي فيس فيس گاز باشد و صداي نفسي كه دود آرامبخش را به بدنش انتقال دهد . رفيقي كه برايش سيخ بگيرد و برايش چايي بريزد .مرد از دست زنش كه با يزيد زمان برايش فرقي نمي كرد فراري بود وبه رفيق تنهايي هايش ٬رفيق بي كلك وغصه خوارش ٬همدم زمان آرامشش پناه مي برد .
هر چه زن سعي ميكرد كه مرد را از خواب خرگوشي كه در آن غوطه ور شده بود بيدار كند مرد خود را بيشتر به خواب مي زد .شانه هاي زن تاب وتوان اين همه سختي ودرد را نداشت .
با فرزندي در آغوش كه نياز به نان شب داشت وآرامش كه شبي بتواند بدون گريه هاي مادرش بخوابد ومرد مشغول بازي زندگي ...! هر چه مي گذشت مرد شمه هاي بيشتري از روزگار را نشان زن مي داد .
هر چه مي توانست به زشتي ها نزديك تر شد و روزبه روز روابطش با شيطان درونش بيشتر .
شيطان مرد را به كام سياهي نزديكتر مي كرد .
جايي كه نمي توان آن را عرش ناميد چه برسد به فرش ... .
بگذريم كه چه ها كه نشد .
تا این که زن به راهي رفت كه راه بود
مرد به پيشنهاد چند ساله ي زن آري گفت و به مكاني پا گذاشت كه مكاني مقدس بود .
مكاني كه شايد خانه ي خدا نبود ولي كمتر هم نبود .
جايي كه مثل خانه خدا خوش رنگ و لعاب نبود ٬نه لوستري و نه فرشي ٬ نه نوري ونه كاشي كاري ٬هيچ نداشت جز چهار ديواري تلاش و همت . ديوارهايش از گچ بود و آجر ٬زمينش خاك بود و خاك ٬ پله هايش نا صاف و سقفش ... اما چهار ديواري زندگي بود ٬چهار ديواري عشق بود و ايمان ٬عشق و ايمان به مردي كه در آن چهار ديواري مسافر ناميده شد و با كوله باري از غم كه به كوله باري از عشق بدل گرديد .
خانه اي رؤيايي ٬ خانه اي پر از گريه و خنده ٬ پر از تجربه و تلاش ٬ پر از شور و نشاط و رهايي٬ پر از همبستگي و وفاداري ٬ پر از از خود گذشتگي و محبت بدور از كينه و ريا و تزوير٬ به دور از انسانهايي كه در بيرون از اين چهار ديواري به زنان و مردان اين خانه به چشم طرد شدگان جامعه نگاه مي كنند . آري براي زن و فرزندش مكاني پيدا شد كه نه تنها او را از غم تاريكي و تنهايي و سكوت بيرون آورد بلكه برايش عرشي شد به سمت خدا . شايد آن زن هنوز مسافر چموشي داشته باشد ولي براي خودش و فرزندش مامني شد پر از آرامش و صفا .چه عرشي بالاتر از اين. همسفر منصوره برگرفته از دفتر زندگيم.منبع: تالار گفتگوی کنگره 60
----------------------------------------------------
تشکر فراوان از دوست بسیار عزیزم مهری مصطفی به خاطر ارسال مطالب زیبا و دلنوشته ها و مقالات همسفران کنگره ۶۰ [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 22:51 ] [ همسفر لیلا ]
یاد روز های بچگی به خیر... روزایی که شاد وسرحال فارغ از هر چیز و هر کسی به جست و خیز و بازی مشغول بودیم...تو زمستونای برفی و قشنگ روزها مشغول بازی تو برف ها بودیم و شب که می شد٬ می اومدیم زیر کرسی که مادر تازه با آتیش داغ و پر حرارت اون و گرم کرده بود می نشستیم و چای داغ می خوردیم و با هم حرف می زدیم. بعضی از شبای زمستون وقتی که از پنجره توی حیاط و نگاه می کردیم و دونه های درشت و گاهی ریز و تند برف و نگاه می کردیم ٬ و تو دلمون از خدا می خواستیم که این برف اون قدر بباره تا جاده ها مسدود بشن و معلم ها نتونن بیان و ما تعطیل باشیم...آخ که چه صفایی داشت. بیشتر شب ها که در اثر بارش زیاد برف و بارون ٬ برق روستامون قطع می شد ما مجبور می شدیم یه چراغ کوچولو روشن کنیم و بذاریم روی کرسی ...و چون به دلیل قطع بودن برق نمی تونستیم تلوزیون تماشا کنیم از آقای مهربون و با صفامون (پدر) می خواستیم برامون قصه بگه تا حوصله مون سر نره... و آقام شروع می کرد به تعریف کردن قصه هایی از جن و پری ... قصه هاشو دوست داشتیم ولی بعد از شنیدنشون تا خود صبح زیر اون کرسی گرم از ترس به خودمون می لرزیدیم و با کوچکترین صدایی از وحشت همدیگه رو بغل می کردیم و همه جا جن و پری ها رو احساس می کردیم... یادش به خیر...چه صفایی داشت کودکی... بعضی وقتا آرزومون برای تعطیل شدن مدرسه برآورده می شد٬ اما امان از اون وقتایی که مدرسه تعطیل نمی شد و ما مجبور بودیم تو اون برفا که تموم پاهامون توش فرو می رفت بریم مدرسه ... تابستونا عطر گل یاس همسایمون تا هفت تا خونه می پیچید و ما از عطرش همیشه سر مست بودیم و بچه های همسایه چون می دونستند من چقدر گل یاس دوست دارم هر روز یواشکی یه شاخه از گل های باغچه شون می چیندو برام می آوردن...تو حیاط خودمون پر بود از گل های محمدی و رز قرمز...با برادرم گل ها رو بین خودمون تقسیم کرده بودیم٬ گل های محمدی مال اون و گل های رز قرمز و مخملی مال من! حیاط خونمون خیلی بزرگ بود٬ تابستون که می شد آقام توی حیاط چند تا تاب می بست و یه الاکلنگ درست می کرد و ما تا خود شب با بقیه بچه ها مشغول بازی بودیم... بچگی گذشت....بزرگ شدیم ...قد کشیدیم و رسیدیم به امروز....اون بچه های شاد و سرحال و پر سر و صدا هر کدوم رفتند دنبال زندگی خودشون ...دنبال سر نوشتشون با این که چند ساله ازشون دورم اما از همشون خبر دارم٬ گاهی اوقات می بینمشون ...! اما خیلی ناراحتم که الان شاید نود درصد اون بچه های شاداب و جسور و خوشحال الان همدمشون شده دود و دم و شیشه و کراک و انواع و اقسام مواد مخدر... اگه می گم نود درصد٬ اغراق نیست...اعتیاد اونجا بیداد می کنه! بیشتر اون بچه های شادابی که من می شناختم هر کدوم به نوعی ٬ مستقیم یا غیر مستقیم غرقند تو دنیای سیاه و تاریک اعتیاد... دیدنشون قلبمو آتیش می زنه٬ غصه های خودم یادم می ره... یکی از بچه ها که الان برای خودش مردی شده و ازدواج کرده و سالهاست که درگیر اعتیاده ... چند وقت پیش با همسرش اومده بود اصفهان٬ داغون بود ٬ خراب تر از اون چه که فکرشو می کردم ...بهم گفت چطوری دوست بچگی های من؟ بهش گفتم٬ چه بلایی سرت اومده٬ تو دیگه چرا؟ جوابی نداشت بده...چی می گفت ... چه اتفاقی افتاد ؟نمی دونم ... می دونم اون روزای قشنگ دیگه بر نمی گردن ٬ ولی کاش میشد دوباره اون شور و نشاط و پاکی و سادگی کودکی مون بر می گشت... کاش می شد زندگی هممون از این آشفتگی در بیاد... کاش زندگی ما هم سر و سامون می گرفت... کاش... [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 18:14 ] [ همسفر لیلا ]
تمام آرزوهای خوب را برایت به دست قاصدک ها سپرده ام...نگاهت به آسمان باشد...! . . . . [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 10:30 ] [ همسفر لیلا ]
بعضی دنبال نشان رهایی می گردند بعضی دیگر نشسته اند ببینند رهایی کی می رسد! بعضی هم فقط دعا می کنند! اما انتظار برای رها شدن یعنی تلاش یعنی امید ببین ... من که به انتظار نشسته ام...! [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 10:51 ] [ همسفر لیلا ]
تو همه جا هستی
قدم به قدم ٬نفس به نفس
آسمان به آسمان
اما باز دلم برایت تنگ می شود
آری تمام گناهان دنیا تقصیر من است
اما...
اما عاشق شدنم تقصیر توست...
سید علی ضیاء
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 18:40 ] [ همسفر لیلا ]
تو پست قبل از خدا خواستم یه معجزه نشونم بده...! فردای اون روز یعنی ۱۵ دی ماه ۱۳۹۰در جشن تولد دهمین سال رهایی آقای حکیمی (دیده بان رابط شعبه اصفهان)حضور پیدا کردیم.
و من اگه بگم تو کنگره معجزه ای ندیدم می دونم بی انصافی کردم ! تک تک اعضای کنگره ٬ زندگی هاشون٬ سرگذشت هاشون برای خودش یه معجزه ست. معجزه خاکستر نشینانی هستند که از فرش به عرش رسیدند ... معجزه انسان هایی هستند که از قعر تاریکی ها و سیاهی ها دست ها شون نور و تجربه کردند و در حال حاضر با همون نور٬ نجات بخش زندگی انسان های دیگه هستند... نه بی انصافیه اگه بگم معجزه ای ندیدم و نمی بینم...! اما روز پنج شنبه فهمیدم که باید دنبال معجزه درون خودم بگردم ... معجزه اول از همه درون من اتفاق می افته و بس... من از خدا خواستم که بهم معجزه نشون بده و دنبال نشونه هاش تو دنیای بیرون بودم..اما روز پنج شنبه با دیدن آقای حکیمی و شنیدن حرفهای ایشان فهمیدم که معجزه در حال رخ دادنه... درون من ! نشونه های معجزه رو می شه از حرف های آقای حکیمی شناخت که فرمودند:
زمانی که وارد کنگره شدم٬ لژیونی وجود نداشت و تنها چیزی که بود نوری بود که من با آمدن به کنگره آن را درون خودم کاملاْ دیدم و حس کردم. انسان های زیادی به کمک من آمدند و درون من را شخم زدند ٬ تا من ناخالصی هایم را ببینم. و چه زیبا در باره تغییرات خودشان در این سال ها گفتند: گاهی که به خودم نگاه می کنم تغییرات درونم را کاملا احساس می کنم .آن قدر خشم ٬ نفرت٬ کینه٬ عداوت ٬بدی نسبت به انسان ها و کوچک شمردن آن ها درون من بود که در هر شرایطی که قرار می گرفتم به هیچ انسانی رحم نمی کردم. چندین سال با زحمت و مشقت زیاد ورزش می کردم که بتوانم به انسان های دیگر آسیب برسانم! وقتی الان به گذشته نگاه می کنم به این فکر می کنم که آن آدم چه کسی بود ؟ چه تفکری داشت ؟ به کجا می رفت؟ و خداوند را شکر می کنم که با مطرح کردن این (ماده) مقداری من را کنترل کرد ! و به عبارتی ترمز دستی را کشید و با این کار کم کم مسیر حرکت من درست شد. بله ٬ آقای حکیمی در حال حاضر بدون شک٬ یکی از تاثیر گذارترین افراد کنگره هستند و قلبی که روزی سنگی بود٬ امروز قرار دلهای بی قرار زیادی ست٬ که به دنبال نور معرفت در دنیای بیرون می گردند.
و استاد عزیز چه زیبا به ما نشان دادند نه با حرف بلکه در عمل ٬که معجزه درون خود ماست و بس... و اما پیام تولد استاد چه چقدر در خور شان و منزلت ایشان بود...
و من با دیدن آقای حکیمی ناخود آگاه به یاد این جمله افتادم که: روزی شیطان به آدم سجده نکرد٬ سجده اش ماند برای روزی که آدمی شعله ای از آتش عشق و ایمان را برای سوزاندن ابلیس ببرد. روزی که انسان دوباره مولود آسمان شود شیطان سجده می کند. روزی که دنیا هم مانند خدا بر دور زدن شیطان می خندند... روزی به نام امروز... اشک شوق را در چشمانت حلقه بزن٬ لبخند بزن که در این عالم هیچ چیز حریف قلب هایی نمی شود که از رهایی پر است... و من آن روز معجزه را دیدم و شناختم و احساس کردم... استاد عزیز و بزرگوار دهمین سال رهاییتان گوارای وجودتان باد... --------------------------------------------------- عکس: وبلاگ جمعیت احیای انسانی کنگره 60 نمایندگی اصفهان
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 18:15 ] [ همسفر لیلا ]
دوش تا پیش حکیم مومنی رفته بودم تا بجویم ایمنی رفته بودم در پی درمان خویش پر کنم از دارویش دامان خویش در حضور او نشستم روبه رو نبض ما در اختیار دست او چند رگ در زیر دستش چون تپید از تپیدن ها طبیب از جا پرید گفت بنشین با من ای بیمار عشق در تو دیدم دردی از آثار عشق درد تو دردی غمی روحانی است درد تو هجرانی و ویرانی است درد عشق از دردهای بی صداست بر طبیبانی چو من بس آشناست با تو می گویم من از اسرار خویش چون توام بیمار و زارِکار خویش
من طبیبم لیک بیماری دگر در پی درمان دلداری دگر ما همه بیمار آن جانانه ایم لیک با درمان خود بیگانه ایم او به ما نزدیکتر از هر نفس ما ولی در هجر او در این قفس
ما گمان داریم او در کعبه است جای او کی اندرون جعبه است؟ جای او هم در زمین و آسمان جای او در سینه های عاشقان جای او در چشم آهو زلف بید جای او هر جا نگاهی آرمید
جای او درسبزه ،درگل ،درعلف جای او در زیر دریا درصدف جای او در سرعت پروازها جای او در لذت آوازها جای او در بانگ و بال چلچله جای او در شادی و در هلهله جای او در شعله ی کم سوی شمع جای او در قدرت جادوی جمع
ای دریغا یار ما را درکنار ما ولی عمری به دنبال نگار این همه جام شراب و دست یار ما میان میکده امّا خمار همچنان می در قدح ها باقی است دست ما در بند پای ساقی است در پس هر چهره ای سیمای اوست ما ولی غرقیم در سیما و پوست روز و شب در فکر و درکار گِلیم بی سبب در انتظار ساحلیم دیده ی ما بسته شد بر خویش ما دیگران آزرده از تفدیش ما خلوت و بیرون ما از هم جداست کی خدا در این دورویی ها ی ماست؟ شعر موسی و شبان را خوانده ایم باز هم چوپان عاشق رانده ایم ما شبان را کج کنیم از راه راست چون یقین داریم که وصل از راه ماست چهر ها و خرقه ها رنگ و ریاست هر سر و سِریست اندر سینه هاست
ای خدای روشنی و آفتاب وای اگر از چهره ها گیری نقاب در درون و خویش ما بیگانه ایست خویش ما از دست او ویرانه ایست کار این بیگانه طغیان کردن است کار ما بیگانه زندان کردن است ما خراب و خوار خویشیم ای خدا ما کجا و بنده ی عاشق کجا؟؟؟ در جوانی خواب،در پیری خراب کی سوال عشق را آخر جواب همچنان می خواند و می گفت آن حکیم ما و او در درد یکدیگر سهیم نبض ما در التهاب دست او چشم ما بر چشم های مست او گرد از آیینه ی ما بر گرفت چشم ما ازچشم او ساغر گرفت شورشی در ما به پا کرد آن طبیب برد ما را تا گذر گاه حبیب گفته بودندم طبیبی حاذق است
لیک دانستم غریبی عاشق است
خدایا یه معجزه٬ فقط یه معجزه نشونم بده... [ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 20:15 ] [ همسفر لیلا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||